دیزالو
در تلاش برای فهم جهان.
دنبالکردن امین1397
1396
-
10 بهمن
ما را نمیتوان یافت بیرون از این دو عبرت
دیروز والدن مریض شد، حالش ناخوش بود و امروز صبح تمام شد. یگانه حسی بین ما وجود داشت که خوب که فکر میکنم، شاید فقط در خوابهایم دیده بودمش. صبح با تب آغاز شد و آقای دکتر تا توانست قرص و کپسول نسخه ک…
-
29 دی
خب، آقای دمیل، حالا دوربین رو بگیر روم.
عصبانیام. کمتر پیش آمده مستقیم از دغدغههایم بنویسم. چون راجع به اینطور چیزها سخنی نمیرود و پنهاناند. سینما، تاثیرگذارترین مدیوم دنیاست، اما نه برای ما. گفتند جان فورد و هیچکاک خوباند؛ و ما هم سا…
-
16 آبان
We kill the flame
آدم همیشه به تمام شدهها فکر میکند و همین حین، چیزهای دیگری شروع میشوند. که قرار بر قوی بودنمان بوده، بر دوام و آزادی و تمام آن چیزهایی که خوباند؛ قرارها افسانه شدند و ما از خواب پریدههای رویا ند…
-
9 آبان
نقدی ظالمانه بر ظلمتها
«موقعیتهای تازه را به حساب نمیآورم؛ و قدیمیها را گم میکنم.» این شاید بهترین توصیف از روزهای تازه و شبهای پیشینم باشد. یکی دو جین آدم جدید، که ناگهانی و البته بیاجازه، وارد زندگیم شدهاند؛ موقع…
-
22 مهر
روزی روزگاری در اسپارتاک
در نهاییترین بخشهای فاوست، آنوقت که هلن نیست و نیست شده؛ چهار شبح بر فاوست پیر نازل میشوند. نیاز و گناه و درماندگی؛ و نگرانی. گوته چه میخواهد بگوید و جهانبینیش چه میشود، همهش در لحظاتی مات خ…
-
19 شهریور
دربارهی آفرینش
در نابترین لحظهی آفرینش، آنگاه که خالق، چیزی از وجود خود به مخلوق میدهد، جاودانگی جریان دارد. و نوابغ در چنین زمانی دریافته میشوند. به نظر میرسد خلق کردن، کهنترین پارادوکس جهان ماست. جهانی فانی…
-
14 شهریور
کاما و نقش آن در فردیّت (۳)
وقتی آنقدر نمینویسی که کلمات به بالای ابرویشان بر میخورد و میروند؛ پشت سرشان را نگاه هم نمیکنند، میمانی همانجا که بودی. آرام، ساکت، منتظر؛ مثل من. فکر میکنم بیماریست. همین که آدم دنیایی که س…
-
25 مرداد
How long does it last
که پرواز را برای درنوردیدن تو ساخته باشند؛ که مدام راه را گم کنیم و هی برسیم و بعد تعجب کنیم از آن همه ترس؛ از فلج شدگیهایمان. از سفرهای بیابان و ستارهها که روشن میمانند انگار. علامت میدهند و ما ج…
-
10 مرداد
شخصیتِ شماره دو
یونگ در خاطراتش مینویسد زنی را میبیند هفتاد ساله. هیچکس از کارمندان تیمارستان، ورود او را به خاطر ندارد. آخرین کارمندی که ورودش را دیده، بیست سال قبل مردهاست. برای پنجاه سال، یک آدم را میاندازند…