# زندگی با حکمت غم‌گینانه

آملی کوچولوی من! تو استخون‌های شیشه‌ای نداری، تو می‌تونی ضربه‌های زندگی رو بگیری، اگه بذاری شانست از دست بره در نهایت قلبت مثل استخون‌های من خشک و شکننده می‌شه.

به نظرم آدم‌ها در یک طیف زندگی می‌کنند. زندگی بر پایه‌ی شانس در یک سو، زندگی برپایه‌ی اراده در سوی دیگر. توزیع این نمودار هم نرمال است. اکثریت آدم‌ها در میانه‌ی طیف زندگی می‌کنند.

«الف» برنامه‌ش این بود که در سال جدید میزان درصد شانس در زندگی‌اش را بیشتر کند و من از یک‌سو فکر می‌کنم بالا بودن تاثیر شانس زندگی‌ام را تباه کرده. گاه به گاه هم غمگین‌ام می‌کند. چیزهایی هست که دوست دارم، چیزهایی هست که نمی‌خواهم، اما اراده‌ای در کار نمی‌برم. نشسته‌م پشت میز، به صفحه‌ی سفید و خالی مانیتور نگاه می‌کنم. ادیتور فارسی جدیدی که برای مارک‌دان (طوری که نوشته‌های این بلاگ را می‌نویسم) پیدا کرده‌ام را دوست دارم. فکر می‌کنم. ناگهان صفحه‌ی مانیتور بزرگ می‌شود. یا من کوچک‌تر می‌شوم؟ رفته‌ام وسط نوشته‌ها. شده‌م یک آدمک کوچک. درون داستانی که تایپ می‌کنم. با دن کیشوت به سفرهای قهرمانی می‌روم. مهتر اویم. دُن از رو به رو کاروانی را می‌بیند. رو به من فرمان می‌دهد: «بیا برویم با این دیوها بجنگیم. آماده باش.» مهتر داستان را در جهان موازی می‌بینم که می‌گوید نمی‌خواهد در نبرد همراه باشد اما می‌تواند وسایل پهلوان را نگه دارد. من اما اراده‌ای ندارم. به دنبال قهرمان می‌روم. اوه از صفحه می‌افتم بیرون. قصه چنین چیزی نمی‌خواهد. شبیه داستان‌های کافکا می‌شود. از یک سازمان بزرگ به نام «اسمش را نبر» می‌فرستند دنبالم. به‌م اطلاع داده می‌شود که اراده‌م ضبط شده است. می‌پرسم چرا؟ و مامور پاسخ می‌دهد که حق سوال پرسیدن برای اراده است و از حقوقِ من فقط خواستن را می‌توانم نگه دارم. مردان سیاه پوش کاغذی به دستم می‌دهند و من امضا می‌کنم. روی متن‌ها پوشیده شده است و فقط جای امضا وجود دارد. امضا می‌کنم. می‌گوید حالا باید من را ببرند. می‌خواهم بپرسم چرا؟ مگر جرمم چیست؟ که به یاد می‌آورم حق پرسش ندارم. لاجرم مضطرب می‌شوم. دور و بر را نگاه می‌کنم. کسی مرا می‌بیند؟ بیننده‌ای نیست. خیالم راحت می‌شود. خودم را به ماموران می‌سپارم. ناگهان دیوارها فرو می‌ریزد. می‌فهمم دیوار نبوده‌اند و تکه‌ای پارچه بوده. نورافکن‌ها روشن می‌شوند. دور تا دور آدم‌ها نشسته‌اند. همه می‌خندند. مبهوت جمعیت شده‌ام. غریضه‌ام کار نمی‌کند و طبیعتم برای چنین چیزی آماده نشده. مامورها را می‌بینم که می‌خندند. ناگهان صدایی از بلندگو پخش می‌شود: ابله! مامور سیاه پوش که کلاه صافی بر سر دارد بازویم را می‌گیرد. می‌گوید برویم. می‌خواهم بپرسم کجا؟ باز یادم می‌آید که حق سوال پرسیدن از من سلب شده است. مامور که که انگار به ذهنم دسترسی دارد، می‌گوید: می‌توانی بپرسی. داریم می‌رویم به نیستی. اضطرابم شدت می‌گیرد. مامور که متوجه شده است، لبخند می‌زند. همچنان راه می‌رویم. کم کم دیگر هیچ شیئی نمی‌بینیم. می‌خواهم بپرسم این‌جا چه خبر است؟ مامور می‌گوید: «من مامورم. جواب سوال‌هایت را نمی‌دانم. از همه‌چیز گذشته خودت امضا کردی.» این فکر که مامور ذهنم را می‌خواند باعث می‌شود بخواهم به چیزی فکر نکنم. ناگهان فکری در ذهنم پدیدار می‌شود: «چی رو امضا کردم؟» مامور این‌بار چیزی نمی‌گوید. فکر می‌کنم آیا باید سوالم را به زبان بیاورم؟ مامور به من نگاه نمی‌کند. نگاه می‌کنم همه‌جا تاریکی‌ست. نیستی‌ست. مامور می‌رود. می‌خواهم بپرسم کجا می‌روی؟ انگار دیگر حنجره ندارم. به خودم نگاه می‌کنم. نیستم. دلم می‌خواهد برگردم پشت میز. نه. انگار دیگر دلم چیزی نمی‌خواهد.

حالا دوباره پشت میز نشسته‌ام. رو به روی ادیتور تازه‌ام. سازمانِ بزرگِ مخوف ناپدید شده. همه‌ی تماشاگرها هم. وجودشان اما حس می‌شود. تراپیستم گفته بود باید درد را حس کنی تا بشود درمانش کرد. می‌خواهم این درد را حس کنم. سازمان بزرگ مخوف نمی‌ذارد. می‌ترسم دوباره مامورهای سیاه پوش را بفرستند. در نهایت اما باید کاری کنم. از حقوقم خواستن را دارم. می‌خواهم سوال بپرسم. دفعه‌ی بعد که بروم توی قصه، می‌خواهم سوال بپرسم.

comments powered by Disqus