سرندیپیتی یا چطور با زندگی کنار بیاییم
آقای گرگور سامسا صبح بیدار شد و دید که تبدیل به یک حشرهی بزرگ شدهاست. این شاید نمادینترین تصویر شانس در ادبیات برای من است. یک روز صبح تبدیل میشوی به یک سوسک بزرگ. همهچیز از هم میپاشد و تو دیگر آنجایی نیستی که قبلا بودی. آن آدم هم نیستی.
آنوقت انتظار فاجعه داشتن تبدیل میشود به یک روتین منطقی. من پنج سال است که اینطور زندگی میکنم. یا شاید شش. نقطهی شروع برایم محو است. اما خود ماجرا برایم واضح. رنجش واضح. اضطرابش واضحتر.
اما رندومنس همیشه اینطور کار نمیکند. احتمال اینکه حیات شکل بگیرد بسیار کم است. نزدیک به صفر. خیلی نزدیک به صفر. آنقدر که باورت نمیشود شکل بگیرد. اما جهان چهقدر بزرگ است؟ خیلی بزرگ. شاید بیاندازه. چون در حال انبساط است. چهقدر اتفاق در جهان رخ میدهد؟ خیلی خیلی. اتمها در حرکتاند. تعداد خیلی زیادیشان. آنوقت در بین این همه اتفاق، حیات قابل باور میشود. یک خوششانسی. اتفاقی. سرندیپیتی1. آنوقت آنکه من هم به دنیا بیایم یک خوششانسی دیگر است. بتوانم فکر کنم. کدهای ژنتیکی درست. از اولین انسانی که نسل من به او میرسد تا امروز. هر کسی میمرد، من نبودم. خیلیها همینطور از بین رفتهاند و نیستند. تعدادشان بسیار زیاد است. اما حالات هم بسیار زیاد است. پس من هستم.
فاجعه چه؟ چهقدر احتمال دارد از سکتهی قلبی بمیرم؟ بر اساس تصادف چه؟ یا سقوط هواپیما؟ صفر نیست. پس میشود منتظرش ماند.
ممکن است مثل گرگور سامسا یک روز صبح تبدیل به یک سوسک بزرگ شوم؟ بله. احتمالش هست. منتظر آن هم هستم.
فهمیدهام که فرآیند شانسی زندگی را قابل زیستنتر میکند. همانطور که خوششانسیهایی داشتهام، ممکن است شانس بد هم برسد. خوب هم ممکن است برسد.
So, my little Amélie, you don't have bones of glass. You can take life's knocks. If you let this chance pass, eventually, your heart will become as dry and brittle as my skeleton. So, go get him, for Pete's sake!
Raymond Dufayel aka Glass Man
زندگی اما همهش شانس نیست. بخش کوچکی از آن خودمان هستیم. بخش بزرگی شانس. نمیشود خودت را بدهی دست شانس و نمیتوانی در انتظار فاجعه بنشینی تا در زمان وقوع از آن زنده بیرون بیایی.
اما شانس برای همه یکسان نیست. میتوانیم نقشش را کم کنیم. یعنی مثل مرد شیشهای همسایهی آملی هیچوقت از خانه بیرون نرویم. یا دنبال کسی که دوست داریم بدویم بیرون و خودمان را در معرض عدم قطعیتی قرار بدهیم که شاید زخممان بزند یا ما را شفا دهد.
زندگی گریهدار است. کاری برای آن نمیشود کرد. اما راههایی برای کنار آمدن با آن هست. چهوقت باید خود را به ناشناختهها و آنکه شانس برایمان چه رقم میزند سپرد و چه وقت باید به آنچه داریم بچسبیم و بمانیم جایی که هستیم؟ رندومنس در زندگی هیچوقت صفر نیست. ممکن است بیدار شویم و حشرهی گنده شده باشیم. اما میتوانیم خودمان را در معرض امکانهای مختلف بگذاریم.
در علوم کامپیوتر مسئلهای هست به نام راهزن چند دست:
فرض کنید وارد یک کازینو شدهاید. جلوی شما ۱۰ دستگاه بازی (Slot Machine) قرار دارد. به اسلاتها در آمریکا اصطلاحاً One-Armed Bandit یا «راهزن یکدست» میگویند؛ چون یک دسته در کنار دستگاه دارند و اگر زیاد با آن بازی کنید، پولتان را «میدزدند».
حالا تصور کنید به جای یک دستگاه، دهها دستگاه وجود دارد. به همین دلیل مسئله را «راهزن چنددست»نامگذاری کردهاند.
حالا مسئله چه باید باشد؟
شما فقط مقدار محدودی پول دارید و هر بار که اهرم یکی از دستگاهها را میکشید ممکن است جایزه بگیرید یا نه. از احتمال واقعی جایزه بردن در هر دستگاه هم هیچ نمیدانید. مثلاً واقعیت ممکن است این باشد که شانس بردن جایزه در دستگاه الف ۱۰ درصد باشد، در دستگاه ب ۳۰ درصد، در دستگاه ج ۷۰ درصد و در دستگاه د ۵ درصد. اما شما اینها را نمیدانید و تنها راه فهمیدن این است که با دستگاهها بازی کنید.
حالا فرض کنید شما پنجبار بازی کردهاید و نتیجه این بوده که در دستگاه الف ۱ بار بردهاید. در دستگاه ب هیچبار برنده نشدهاید و دستگاه ج را هنوز امتحان نکردهاید.
چهکار میکنید؟
دو راه بیشتر نیست. میشود با خودمان بگوییم خب دستگاه الف یکبار جواب داده. پس دوباره با همان بازی میکنم. ریسک نمیکنم. یا آنکه ممکن است بگوییم دستگاه ج شاید خیلی بهتر باشد. هنوز امتحانش نکردهام.
ممکن است بهترین دستگاه کازینو باشد یا بدترینش. بدون امتحان کردن هیچوقت نخواهیم فهمید.
کدام را انتخاب کنیم؟ شانسمان را امتحان کنیم یا انتخاب امن کنیم؟ معلوم شده که برای پاسخ به یک چیز دیگر هم باید توجه کرد. «چندبار دیگر میشود بازی کرد؟»
آیا فقط یک سکه برایمان مانده یا ۹۹۹ سکه؟ این میتواند کل مواجههی ما با مسئله را تغییر دهد.
اگر فقط یک سکه داشته باشیم، بهترین کار این است که بچسبیم به اطلاعات قبلیمان. یعنی باز با دستگاه الف بازی کنیم. درست است که ممکن است دستگاه ج شانس برد بالاتری داشته باشد، اما ما دیگر فرصتی برای استفاده از اطلاعاتی که با بازی کردن با دستگاه جدید به دست میآوریم نخواهیم داشت. پس بهتر است با الف بازی کنیم تا شاید باز ببریم.
اما اگر ۹۹۹ سکه باقی مانده بود چه؟ اینجا باید چند باری دستگاه ج را امتحان کنیم. چون اگر بفهمیم که دستگاه ج ۷۰ درصد شانس برد دارد، برای ۹۰۰ دفعهی بعدی که با آن بازی کنیم، سود بسیار بیشتری نصیب ما میشود.
کل مسئله بر این استوار است که ما چهقدر دیگر در بازی هستیم و میتوانیم باشیم. چهمدت دیگر زندهایم. چه مدت در این شهر جدید قرار است بمانم. یا چهقدر پول دارم که برایش خرج کنم. ثابت شده است که بهینهترین حالت پاسخ به راهزن چند دست این است که هر چهقدر زمان (یا پول) پیش روی ما بیشتر است باید بیشتر ریسک کنیم. سراغ گزینههای جدید برویم و شانسمان را باهاشان امتحان کنیم و هر چهقدر به پایان خط نزدیکتر میشویم باید کمتر ریسک کنیم.
و یک چیز پنهانی هم در این الگوریتم هست. روش حل مسئلهی راهزن چند دست، یک خوشبینی نهان هم در خودش حمل میکند. به آینده خوشبین است. و این جواب میدهد. امتحان میکند به این امید که قرار است اتفاق رندوم خوبی رخ دهد.
من امسال ۲۷ ساله میشوم. میانگین امید به زندگی در ایران، برای مردان ۷۶ سال است. احتمال اینکه به میانگین آدمها شبیه باشم بیشتر است. پس یعنی من هنوز بیش از نیمی از عمرم را در پیشرو دارم. مسئلهی راهزن چند دست به من میگوید بهتر است ریسک کنی. جستوجو کنی. چیزهای جدید را. ناشناخته را. ممکن است زندگی از هم بپاشد. یا چیز بهتری گیرت نیاید. اما ریاضیات دقیقی میگوید احتمالا به نتایج بهتری میرسی. گفتهام، زندگی همهش گریهدار است. پس بهتر است برای جزئیاتش گریه نکنیم. بگردیم و کاوش کنیم. سعی میکنم خوشبین باشم. در انتظار سرندیپیتی. نه فاجعه.
- سرندیپیتی میشود خوششانسی اتفاقی. اما نه کاملا اتفاقی. یعنی ممکن است شما درحالی که زمین را میکنید یک گنج پیدا کنید. شما زمین را برای چیز دیگری میکندید اما گنج پیدا میشود. نکته این است که بدون کندن زمین این خوششانسی رخ نمیداد. ↩