دیزالو
در تلاش برای فهم جهان.
دنبالکردن امین1402
-
16 بهمن
زندگی با حکمت غمگینانه
آملی کوچولوی من! تو استخونهای شیشهای نداری، تو میتونی ضربههای زندگی رو بگیری، اگه بذاری شانست از دست بره در نهایت قلبت مثل استخونهای من خشک و شکننده میشه. به نظرم آدمها در یک طیف زندگی میکنند.…
-
4 تیر
وقتی کسی دربارهی خودکشی حرف میزنه، باید چیکار کنیم؟
خودکشی برای من تریگره، چون تجربهی از دست دادن دوست رو به خاطرش دارم. اما وقتی کسی بهمون میگه میخوام خودکشی کنم، ما باید چیکار کنیم؟ ما دچار فشار میشیم و نمیدونیم چطوری کمک کنیم. نوشتهای که در …
-
10 خرداد
پشت به زندگی
حالا حدود ۷ ماه است که ننوشتهام. نه در اینجا و نه جای دیگر. با غمی ریشهدار دوستی کردهام و به گمانم زندگی نمیکنم. فقط کار و کار و کار. به این فکر میکنم که چطور به اینجا رسیدم؟ و حتی فکر هم نمیک…
1401
-
16 بهمن
بازی زندگی، کانوی و انقلاب
در این پست قراره دربارهی بازی زندگی بخونید و با جان کانوی ریاضیدان مشهور انگلیسی آشنا بشید؛ در نهایت هم یک شبیهسازی بامزه از بازی زندگی رو روی مدل انقلاب و دو قطبی سیاسی میبینیم. بازی زندگی یا Ga…
-
1 بهمن
نامههای اتفاقی: خیال کودکی
فاصلهی اصفهان و دریا زیاد بود و من در سفرهای شمال یا جنوب، ساعتها در کنار دریا مینشستم و غرق میشدم در رویا؛ خیال میکردم که مثل کارتونها یک بطری از اب میرسه به ساحل. و یک غریبه نامه انداخته توش …
-
19 مهر
هنر در زمان فاجعه به ما چه میگوید؟
تابلوی کلک مدوسا، یادآوری داستانی هولناک است. در ابتدای قرن ۱۹ میلادی، ناو جنگی مدوسا با ۳۹۵ ملوان غرق میشود. با سهلانگاری مستقیم ناخدا. ۱۵۰ بازمانده، برای خودشان کلکی میسازند، و در آبها سرگردان …
-
19 اردیبهشت
Missing someone i've never seen
آقای «الف» را اولینبار در یک کاردستی در مدرسهای در محلهی «خ» نشان دادند. بدنش یک مثلث زرد بود و سرش مثلثی بزرگ و قرمز. دو مثلث کوچک نارنجیشکل هم پاهایش بود. دو چشم و قلبی دایرهای و آبی داشت و دها…
1400
-
24 مهر
آزادیِ شبانه
در لحظاتی از عمر، به این فکر کردهام که چطور میتوانستم چیزها را به شکل دیگری به سرانجام برسانم. حرفی که از دهانم رفته، یا تصمیمی که گرفتهام. یا بیخیالی نالازمی. اگر زمان به عقب بازگردد، کار دیگری خ…
-
4 شهریور
سالروز تولد و اعماق ذهن آدمی
چند ماه پیش بود که یکی از دوستانم در حالِ ذله به سراغم آمد. «دوتا شده بیستا.» و شد آنچه شد. من صاحب دو عدد موش اهدایی، از گونهٔ همسترها شدم. هر دو پسر؛ تا من هم دچار آن بحرانِ «دوتا شد بیستا» نباشم. …
-
25 تیر
نوشتن به مثابه شکلی از دعا (پلیلیست جمعهها ۱۶)
گریه کن عزیزم، گریه کن. حالا زمان گریستن فرا رسیده است! قهرمان داستان کوچکم چند لحظه پیش مُرد. اگر این تسلایی برای توست، بدان در آرامش کافی و صلح با همهچیز مرده است. خود داستان هنوز کاملا تمام نشده ا…