دیزالو
در تلاش برای فهم جهان.
دنبالکردن امین1396
-
26 فروردین
مورفی، شب، و از اینجور چیزها
اگر یک بار از شبها لذت برده باشید، دیگر نمی توانید کنارش بگذارید. مثلاً کافی است یک شب تا صبح درس خوانده باشید و بعد در امتحان موفق شده باشید. یا یک شب ساعت ها با دوست یا معشوقتان صحبت کرده باشید و …
-
25 فروردین
در خلوت یک گندم زار
هفت ماه است که زندگیِ شناوری دارم. اما دلیلش را می دانم. این اولین باری نیست که از خلاء عبور می کنم. نشانه اش این است که فرار می کنم. از وظیفه ام در آن لحظه؛ فقط فرار می کنم. اولین بار که خلاء به سراغ…
-
12 فروردین
بلندتر لطفا، صدایتان کاخ سفید را بلرزاند!
باید دستگاهی باشد برای اندازه گیری. برای اندازه گیری هر آنچه می خواستم بگویم و هر آنچه نتوانستم بگویم؛ آن وقت واژه ها را اندازه بگیرد و هر شب، پتکی بشود و بکوبد بر سرم. چند وقتی ـیست دچارِ خودسانسوری …
-
7 فروردین
یک فیلم کوتاه دربارهی عشق (۱۹۸۸)
فیلم کوتاهی دربارهی عشق (محصول ۱۹۸۸) امتیاز: ۹ از ۱۰ فیلم کوتاهی دربارهی عشق نام فیلمی بلند است دربارهی عشق. داستان دربارهی این است که یک نوجوان عاشق زن تنهای روبروی اتاق خود شده؛ هر شب با دوربین …
-
3 فروردین
Oops, Code Is Cool
آدم تشنه ـش می شود، بعد سیراب می شود، بعد از مدتی دوباره تشنه می شود؛ بعد آدم یک روز از خواب بیدار می شود و می بیند چقدر شبیهِ دیگران است و دلش می خواهد متفاوت باشد، بعد جوری متفاوت می شود که دیگران م…
1395
-
28 اسفند
تاکسی، تاکسی!
رفتیم و رفتیم و رفتیم، بعد باز هم رفتیم و رفتیم و رفتیم، بعد یک نفر پیدا شد و گفت تهِ این مسیر بن بست است و ما همچنان رفتیم؛ زمان گذشت و پیشِ خودمان فکر کردیم که نکند آن بخت برگشته راست می گفته، نکند …
-
26 اسفند
دکترها، او را دوست داشتند
گفتم نقاشی «گردش زندانیها»، همان که ونگوگ کشیده را دیدهای؟ حسِ عجیبی از آن میگیرم، زندانیهایی که دارند مدام به دورِ خودشان میچرخند، انگار تمامِ عمرشان داشتند همین کار را می کردهاند، به سایه هایش…
-
22 اسفند
زنگها برای که به صدا در میآید
از اندک تفریحاتی که برایم مانده است، هفتهای یک بار رفتن به آب انار فروشیِ هم جوارِ سی و سه پل است و کافه رادیو؛ آنقدر به اولی وفادار بودهام، که صاحبِ آب انار فروشی، از فرسنگها تشخیصام میدهد، گاه…
-
18 اسفند
شب یلدا و انارهایش
همهی آدمها با بذر به دنیا میآیند. میخواهم روی این کلمهی همه تاکید کنم؛ همهی آدمها بذر دارند. یکی سیب به دنیا میآید و یکی هلو؛ یکی خیار است و دیگری انار. من که هلو دوست دارم، شما را نمیدانم! م…
-
17 اسفند
جایی برای پیرمردها نیست
میخواستم روی زمین بخوابم، و اتفاقی بیفتد. هر اتفاقی. فرقی نمیکرد زلزله باشد یا باران، میخواستم اتفاقی باشد که بیفتد. داشت میافتاد که تلفن زنگ زد، تلفنها مهماند، این را بابا لنگ دراز میگفت، یادم…