شمع

دیشب، نشسته بودم پشت میز؛ الکل در رگ‌هایم آرام در حرکت بود و سرم حال غریبی داشت؛ به سقف نگاه می‌کردم و پرسیدم نام سالی که گذشت چه بود؟ سقف چیزی نگفت. یک‌سال پیرتر می‌شوم و نامی برای سال ندارم.

به زندگی‌ام نگاه می‌کنم، به دوستانم، به این لوح شیشه‌ای که روی آن می‌نویسم، به سقف نگاه می‌کنم؛ به این شمعی که چرا ارتفاعش کم نمی‌شود؟

به این فکر می‌کنم که اگر در این جهان نبودم چه اتفاقی می‌افتاد. همان که جیمز استوارت در زندگی شگفت‌انگیز است دید. خب اگر نبودم، احتمالا چندتایی اتفاق بد می‌افتاد. اما ممکن بود اتفاقات بهتری هم در میان باشد. شاید آن دو موش بیشتر زنده می‌مانند، شاید هم نه. بدبختی این است که زندگی واقعی همین است و باقی همه رویا. سالی که گذشت عکس گرفتم؛ خیلی کم سفر رفتم. گودریدز می‌گوید کمترین کتاب را در این سال‌ها، امسال خواندم و سیزده کتاب نیمه‌تمام دارم. افسرده شدم. افسرده ماندم. آسنترا خوردم. یک مجسمه‌ی سفالی ساختم؛ والدی را ساختم. خودم را نکشتم. سه چهارتا عصب از دهانم کشیدم، با سیگارهای فراوان. شاید باید به امسال نام به جنگ برخواستن با خود بدهم. اما نه؛ گاهی مهربان بودم. با خودم. در جلسات تراپی دلم برای خودم سوخته بود. نام دیگر می‌تواند تنها در بیابان باشد.

آن روز که کارل تنها راهی آمریکا شد، دوست داشتم من هم در کشتی می‌بودم. ناپدید از دنیا. اگر کافکا بود شاید مردی که می‌خواست ناپدید شود را انتخاب می‌کرد. شمع را فوت می‌کنم و یک‌سال دیگر هم می‌گذرد. درباره‌ی زندگی‌ام نظری ندارم، دقیقا به این دلیل‌که هر شرایط دیگری رویاست و تنها روزهایی که گذرانده‌ام واقعی‌ند. به اندازه‌ی جیمز شجاع نبودم و به‌اندازه‌ی کارل هم از راستی دفاع نکرده‌ام. آدم بدی نبوده‌ام. دست‌کم وقتی از سقف پرسیدم آیا کسی هست که باید برای عذرخواهی پیشش بروم؟ سقف سکوت کرده بود. درحالی که به مرگ نزدیک‌تر شده‌ام، دلم می‌خواست دست‌کم آدم تاثیرگذارتری می‌بودم. این نوشته را دوست ندارم. همان‌طور که خودم را.

Demon Came Tonight.jpg

[اولین عکس روی فیلم]

اما چیزهایی هست که دوست‌شان دارم. مثلا همین‌جا. یا عکس‌های چاپ شده‌ی رو به رویم. یا بعضی نامه‌ها. یا این چیزهای سفالی. دست‌کم حین ساختن‌شان دنیا را دوست داشتم. به لیلی فکر می‌کنم. به شایان. به خورشید و پویا. به این‌که دست‌کم آدم‌هایی هستند که مرا دوست دارند. نامه‌ی تبریک تولد می‌دهند و دوست دارم کنارشان سکوت کنم؛ از چیزها و رنج‌ها و روزها چنان حرف بزنم که دوست دارم. شاید نام سال را باید بگذارم نگاه به پشت سر. به چیزهایی که در این سال برایم مانده‌اند. ردهایی که رویم مانده. از آدم‌هایی که دوست‌شان دارم. با این‌ها به سال بعد می‌روم. بی هیچ آرزویی.

هر صبح، نوشته‌های تازه و یک نوشته از یک غریبه.

همین. نه خبرنامه‌ای، نه تبلیغی. هر وقت خواستی، با یک کلیک لغوش کن.