بیگانه
هرچه بیشتر زندگی میکنم خودم را کمتر میفهمم. در آخرین جلسهی تراپی گفته بودم که اگر قبلا احساس میکردم دیواری بین من و دنیای بیرون وجود دارد، حالا این دیوار را در خودم حس میکنم.
در حقیقت چنین به نظرم میرسد که آن بیگانگی که چنان طولانی مرا از دنیا جدا کرد، به دنیای درونم کوچ کرده و بیگانگی غیر منتظرهای را نسبت به خود خویشم بر من فاش نموده است.1
۱. مادر مورسو2 میمیرد.
حافظهام تغییر شکل داده. چیزهای زیادی در زندگیام است که به یاد ندارم. خاطرات خوب یا بد. چرا از کسی خوشم میآید یا بدم میآید. مغزم شورش کرده. چیزهای بیمعنا را فراموش میکند؛ و همهچیز بیمعناست.
حافظهام شده قطار لحظههایی بیعنوان. موسیقیای که حین خواندن شوالیهی ناموجود در اتوبوس، در شبهای برگشت از کلاس ۱۷ سالگی میشنیدم، بعد از ده سال هنوز کل کتاب را به یادم میآورد. آنجا که شوالیه به درخت تکیه داده بود و از دختر میپرسید: «آیا مرا دوست داری؟» دختر پاسخ میداد: «چگونه؟ تو که وجود نداری.» پشت آن زره هیچ نبود. زرهای به تن داشتم، رو به روی دنیا و بعد پشت زره هیچ نبود. من نبودم.
باز یادم میآید. صبح زود توی اتوبوس نشسته بودم. پنجره کمی باز بود و باد صبح به صورتم میخورد. من فکر میکردم کاش این لحظه تا ابد طول میکشید.
یا آنشب؛ در تاریکی مطلق، دراز به ستارهها نگاه میکردم و فکر میکردم من هم فرزند ستارگانم. دستکم اکثر چیزهایی که من را ساختهاند از ستارگان آمدهاند. پس چرا اینقدر دوریم؟
یا به ابرها نگاه میکردم و به شوبرت گوش میدادم. از خودم میپرسیدم زمان چطور میگذرد؟
پدربزرگم مرا به پول چوبی میبرد. برایم بستنی میخرید و من روی سنگ روی پل مینشستم و فکر میکردم منم که روی سنگ نشستهام یا سنگ زیر من نشسته است؟
چیزهای کمی در زندگیام است که حافظهام اجازه میدهد به یاد بیاورم. لحظههایی مقطع و دور و گاهی نزدیک. با نخی نامرئی به هم متصلاند و من نخ را نمیبینم.
۲. مورسو به ساحل میرود.
دوازده سال پیش، یا شاید سیزده؛ نمیدانم و چه فرقی میکند؟ تکیه داده بودم به کنارهی استخر. دستهایم به پشت روی سکو و چشمانم را بسته بودم. به چه فکر میکردم؟ حافظهام میگوید بیمعناست پس به یادش نیار؛ تکیه داده بودم و در خیال غوطهور. بعد دیدم کف پایم خورد به کف استخر. ۳ متر رفته بودم پایین. آن روزها شنا بلد نبودم. اول تلاش کردم بیایم بالا. اشتباه معروفی است که هر چه دست و پا بزنی بدتر است و بعد من تسلیم شدم. آمده بودم بالاتر. بعد دیگر دست کشیدم. باز میرفتم پایین و نور روی سطح آب دورتر میشد. زندگیام را مرور میکردم و بعد دیدم به هیچ دردی نخوردهام. هیچ معنایی نبوده. هیچ ردی هم نبوده. از خودم میپرسیدم، اگر آمدهام و دارم بدون هیچ ردی میروم، پس اصلا چرا زندگی کردم؟
۳. مورسو و ماجرایش با همسایهاش.
ده سال پیش برای پویا نوشته بودم که احساس میکنم پشت دیواری ایستادهم و همهی دنیا آنطرف. کسی با من حرف میزند و من با او حرف میزنم و بعد هیچ از من ندیده. دنیای این طرف دیوار را دوست دارم. اما دلم میخواهد دنیای آنطرف را هم ببینم. احساس کنم کسی من را میبیند. منی که با دقت پنهانش کردهام. بعد زندگیام بنای تغییر گذاشت. رفتم به دنیای بیرون. پذیرفته شدم. دوست داشته شدم؛ خیال کردم که دیده شدهام. خواستم در دنیا ردی داشته باشم؛ اما دنیا هم خواست بر من ردی داشته باشد. خواستم بر خودم و دنیا غالب باشم. دنیا هم خواست بر من غالب باشد. در چشمی دوربین نگاه میکردم و قبل از گرفتن هر عکس، انگار یک بار تصویر در لنز دوربین بود و یک بار در روان من. بخشی از زندگی را میگرفتم برای ثبت تا ابد. سر کلاس سفالگری وقتی مجسمه میساختم، بخشی از جهان بود که سر هم میکردم، آنطور که دوست داشتم؛ تا با خودم ببرم. سر کلاس کار با چوب، چوب را برای همین میبریدم. دیگر چهکار میکردم؟ تقریبا در بیداری همیشه در حال کار بودم. من دنیا را تغییر میدهم، پس هستم. اما دنیا هم من را تغییر داد.
۴. آقای مورسو به اعدام محکوم میشود.
جهان من را مجازات کرد. حالا میدانم چطور از پس وظایفم بر بیایم، بشقاب سفالی یا یک آدمی که دارد کتابش را تا میکند با گل بسازم. یا بوی چوب را با برشهایم در فضا پخش کنم. چطور شنا کنم. چطور رویاهایم را در اینترنت زنده کنم؛ اما نمیدانم چه رنگی دوست دارم. نمیدانم وقتی کسی از من میپرسد دلت فلان چیز را میخواهد، کجا باید دلم را پیدا کنم که ازش بپرسم چه میخواهد. که چه چیزی نیاز دارم. آیا کمک میخواهم؟ نمیدانم حتی چه کم دارم که کمک بخواهم. حالا رفتهام آنطرف دیوار. تبعید و محکوم به بودن در آنطرف دیوار. در این وبلاگ بارها شده که با خودم گفتوگو کردهام. اما هر بار جواب را از راه دورتری گرفتهام. حالا فکر میکنم که سالهاست دیگر همان پاسخهای نصفونیمه هم نمیرسد. توی استخر، آن ته، وقتی دست و پا زده بودم، دستم خورده بود به پای کسی که داشت شنا میکرد. آن آدم مرا از آب کشید. آن روز زنده ماندم. اما حافظهام سوالی که پرسیده بودم را حفظ کرد.
راجع به سرنوشت من تصميم میگرفتند، اما كسی نظر خودم را نمیپرسيد. گاهی دلم میخواست بپرم وسط حرف همه و بگويم، «بالاخره اين وسط متهم كيه؟ بالاخره متهمبودن هم مهمه. من هم حرف دارم!» اما بعد كه فكر میكردم میديدم واقعآ حرفی ندارم.