حقیقت چیست؟ (پلی‌لیست جمعه‌ها ۱۸)

مدت‌هاست که دلم می‌خواست چیزی بنویسم. هر چیزی. حتی یک توئیت ساده. نمی‌آمد و نمی‌شد. اخیرا آن‌قدر کم حرف زده‌ام که انگار که در فیلم‌های بلا تار زندگی می‌کنم. پلی‌لیست جمعه‌ها اما فضایی‌ست که لازم نیست درباره‌ی چیز خاصی حرف بزنم. عاره‌ای‌ست اما باز نوعی از نوشتن است. این جمعه را به آزادی فکر می‌کردم. «تو آزادی؟» کارل گفت «بله، آزادم.» اما هیچ‌چیزی بی‌ارزش‌تر از آزادی در نظرش نمی‌آمد. بعد فکر کردم که روزها چه‌کار می‌کنم. کار و کار و کار. کار باعث می‌شود که کمتر فکر کنم. به زندگی‌ام. پس راحت‌ترم. آزادی‌ام را داده‌م برای این‌که مجبور نباشم با زندگی‌ام کنار بیایم.

yesterday-s-dreams-Jack-Vettriano.jpg

[نقاشی رویاهای دیروز، جک وتریانو]

در این جمعه به نقاشی جک وتریانو نگاه می‌کنم. نقاشی که از ۱۵ سالگی مدرسه را رها کرد و در ۲۱ سالگی از دوست‌دخترش یک ابزار رنگ‌آمیزی به هدیه گرفت. از آن به بعد را به نقاشی گذراند. آدم‌هایی هستند در جهان هنر که از جک متنفرند. به او می‌گویند خالق آثار اروتیکِ کم‌نور و خالی از مغز. یا آن‌طور که یکی از منتقدانش گفته بود، خالی از حقیقت. من اما نمی‌دانم نقاشی‌ای که در آن حقیقتی هست چه فرقی دارد با یک نقاشی بدون حقیقت.

ما به ندرت برای کسانی که از ما بهترند راز دل می‌گوییم. حتی از محضرشان می‌گریزیم. در مقابل، بیشتر اوقات اسرار خود را به کسانی می‌گوییم که به ما شباهت دارند و در ضعف‌ها و حقارت‌هایمان شریکند. پس ما نمی‌خواهیم خودمان را اصلاح کنیم یا بهتر شویم. چون در این صورت باید ضعف خود را بپذیریم. ما فقط می‌خواهیم بر حالمان رقت آورند و در راهی که می‌رویم تشویق‌مان کنند. خلاصه می‌خواهیم دیگر مقصر نباشیم و برای بهترشدن خودمان هم تلاشی نکنیم؛ نه از وقاحت نصیب کافی برده‌ایم و نه از فضیلت. نه نیروی ارتکاب گناه داریم و نه قدرت اجرای ثواب.

  • آلبر کامو، بیگانه

  • حقیقت چیست؟ پلاطس با تمسخر پرسید، و منتظر پاسخ نماند.1

  1. پس پیلاطس به کاخ بازگشت و عیسی را فراخوانده، به او گفت: «آیا تو پادشاه یهود هستی؟»... عیسی پاسخ داد: «پادشاهی من از این جهان نیست. اگر پادشاهی من از این جهان بود، خادمانم می­‌جنگیدند تا به دست یهودیان گرفتار نیایم. اما پادشاهی من از این جهان نیست.» پیلاطس از او پرسید: «پس تو پادشاهی؟» عیسی پاسخ داد: «تو خود می­‌گویی که من پادشاهم. من از این رو زاده شدم و از این رو به جهان آمدم تا بر حقیقت شهادت دهم. پس هر کس که به حقیقت تعلق دارد، به ندای من گوش فرامی­‌دهد.» پیلاطس پرسید: «حقیقت چیست؟»

    چون این را گفت، باز نزد یهودیان بیرون رفت و به آن‌ها گفت: «من هیچ سببی برای محکوم کردن او نیافتم. اما شما را رسمی هست که در عید پسح یک زندانی را برایتان آزاد کنم؛ آیا می­‌خواهید پادشاه یهود را آزاد کنم؟» آن‌ها در پاسخ فریاد سردادند: «او را نه، بلکه باراباس را آزاد کن!» اما باراباس راهزن بود. آن‌گاه پیلاطس عیسی را گرفته، دستور داد تازیانه‌­اش زنند.

    – یوحنا 18: 33-19: 1